گذرگاه

این قسمت : یک قدم به جلو!

3 متن کوتاه و جالب!
نوشته شده توسط : سروش ن - در ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧
 

سلام!

قبل از هر چیز ،‌ تشکر میکنم از دوست خوبم پیمان حسن پور که لطف کرد و این ها رو برای من فرستاد. 2 تاش داستان طنز و یکیش یه متن آموزنده ست!

خب.... یه چیز دیگه! من همچین امشب بدجوری در استرس قرار دارم! نگرانم! نه اونقدر که صدام بلرزه! اونقدر که منو به فکر ببره! امشب نتیجه ی انتخاب رشته م میاد! فردا نتیجه رو اعلام میکنم!

برسیم به دستان های کوتاه خودمون!

*********************************************************

روزی نظر یک دانشمند ریاضیدان را درباره زن و مرد  پرسیدند...

جواب داد:
 
اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند، پس مساوی هستند با عدد یک (=1 )
 اگر دارای (زیبایی) هم باشند، پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم (=10)
اگر (پول) هم داشته باشند، دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم( =100)
اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند، پس سه تا صفر  جلوی عدد یک میگذاریم( =1000)
                                        
ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق)، چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست!
پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت!
.

.

.

نتیجه : اگر اخلاق نباشد ، انسان خدای ثروت و اصل و نسب و زیبایی هم باشد، باز...... هیچ است!

*********************************************************

طنز اول:

زن وشوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز : یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد. در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند…

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند، پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر 60 هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.

پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سالهای زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.

سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”

پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”

 *********************************************************

طنز دوم:

راهروی بیمارستان – روز – داخلی:


مردی جوان....

در راهروی بیمارستان....

ایستاده، نگران و مضطرب.....

در انتهای کادر (دید ذهن ما) ، در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل".

چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج می شود.

مرد نفسش را در سینه حبس می کند. دکتر به سمت او می رود. مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند...

دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم... باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی، روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی... اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده...

با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.

با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد و میگوید:

 هه! شوخی کردم... زنت همون اولش مُرد!!!!!

*********************************************************

واسه نتیجه ی همه ی کنکوریها ، به خصوص اونایی که از این به بعد کنکور دارن دعا کنید! ممنون از بزرگواریتون!