گذرگاه

اومدی؟...... پس باید بری!...... رفتی! ...... بر می گردی؟

سه سال صبر!

سلام!

 

DR
نه! نه اینکه بخوام به وبلاگ نویسی برگردما! نه! فعلن آماده نیستم! ولی.... میدونین؟ یه مطلبایی رو نمیشه نذاشت تو وبلاگ! نمیشه جا نذاشتشون اینجا ، تو گذرگاه ، تا کسای دیگه (یا شاید خودت) یه روزی ، بخوان (یا بخوای) بخونن (، یا بخونی)... اونم اگه چیزه مهمی باشه! مثلن... کنکور... مگه مهم نیست؟... شاید بگین ، نه! ولی بسته به اینه که کنکور کی باشه؟ و اینکه چه جور کنکور دادنی!!!!

سه سال! توجه داری؟ سه سال! کم نیستا! سه سال از عمرت! عمری که گاهی برای لحظه هاش دعا میکنی... گاهی به خاطر داشتنش ، التماس میکنی! گاهی.... و گاهی هم میذاری بره! اما ، خیلی شیرینه وقتی به اون چیزی که میخوای برسی! خیلی شیرینه!

شاگرد اول بچه های تجربی بود! توی شهرمون... همه بهش امید داشتن که سال اول کنکور رو بترکونه! خیلی زیست رو دوست داشت! عاشق شیمی بود... مصمم ، با پشتکار ، سر زنده ، و گاهی اعصاب خورد کن! سال اول که کنکور داد ، شد 4000 منطقه 3! خوب بود! اما برای اون نه! پزشکی میخواست! نه چیزه دیگه! پس ناراحت شد! به خودش دلگرمی داد که سال دیگه جبران میکنم! سال دیگه... خانوادش حمایتش کردن! گفتن اشکالی نداره! برای سال دوم خوند ... خوب... کنکور داد و شد 1163 منطقه ی 3!6000 کشور! با 8 نفر از پزشکی استان گیلان افتاد... خیلی ناراحت بود ، چون انتخاب رشته کرده بود و علوم آزمایشگاهی دانشگاه تهران قبول شده بود و... ولی دوست نداشت! پزشکی میخواست! پس عزمش رو جزم کرد که ... بله! سال سوم! اون سال چون قبول شده بود ، از کنکور دادن محروم بود! نمی تونست کنکور بده! تصمیم این بود! میرم سربازی و همزمان برای کنکور هم میخونم! 2 ماه اول که آموزشی بود و حق بردن کتاب نداشت! از آموزشی که برگشت ، خیلی مصمم تر شده بود! سربازی واقعا ساخته بودش... برای سربازی از تبریز به گیلان انتقالی گرفت... تا نزدیک خونه ش باشه! تا بتونه بخونه! توی موسسه ی قلمچی شهرستان انزلی ثبت نام کرد... برای آزمون ها 27 کیلومتر میرفت و بر میگشت! ترازش خوب شده بود... دیگه همه چیز آماده بود... سربازیش رو تموم کرد... برای سومین بار کنکور داد... برای سال سوم... سه سال!

چند روز پیش نتیجه اومد! من به دیوار تکیه داده بودم... به پدرم نگاه میکردم که چقدر شاد بود... مادرم هم همچنین... ولی نه اندازه ی پدرم... خان داداش هم همچنین و من فقط نگاه میکردم... لحظه ای که پدر و مادر و داداش بزرگه ، داداش وسطی رو بغل میکردن و بهش تبریک میگفتن! من نگاه میکردم ... از شادی اونها شاد بودم! برادرم... شده بود 400 منطقه ی 3! 3000 کشور! دیگه پزشکی گیلان رو شاخش بود! با توجه به سهمیه بندی دختر و پسر احتمال قبولی در تهران هم داره ، گرچه خیلی کم!


خوشحالم! از اینکه برادرم به اون چیزی که میخواست رسید! خیلی سخت بود! اما نتیجه ش شیرین بود! هرچی بود ، پرونده ی کنکور های کارشناسی در خونه ی ما به این خوشی تموم شد و ما الان سه فرزند دانشجو هستیم...
کنکور ... تموم شد!

پ ن :راستی ! رمضان مبارک!

  
نویسنده : سروش ن ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦
تگ ها : متن ، خاطره ، کنکور


و کنون..... گفته بودم خبری می آید! خبر آمد! تو بخوان متن خداحافظیم را!

سلام!

خب..... چه فرقی میکنه؟ من سروش ن باشم! یا سروش نورزاد! یا اصلا باشم یه غریبه! چی میشه مگه؟ خب.... آره! من یه غریبه بودم! آره! من امیر س بودم! من H2T بودم(با اجازه ی آقا حسن ط)! من ( * ) بودم! من هر کی که بودم فرقی ندارم! یکی بودم در اسم های مختلف! باز هم اسم های متفاوتی داشتم! ولی..... بماند! برای این اسم ها دلایل خاصی داشتم که بماند!

من این وبلاگو 3 سال پیش باز کردم! گفتم خدا.... توش چی بنویسم؟ گفتم خب! همون چیزی رو مینویسم که به من بر میگرده! بیشتر غرق در اونم! .... راجع به هندسه نوشتم! از حق نگذرم ، بیشتر دنبال بازدیدکننده بودم تا اینکه کمکی به کسی بکنم! دیدم بازدیدکننده ای نیست! رفتم دنبال یه موضوع دیگه! چی؟ .... خدای من! چی؟ به یه موضوع رسیدم! چیزی که اون موقع توش استاد بودم! بازی رایانه ای! رفتم و رمز بازی های رایانه ای رو در آوردم! بله! مطالب من راجع به بازی های رایانه ای بود! ..... استقبال هم میشد! اما نه اونقدر! دیگه خسته شده بودم! وبلاگو ..... به خاطر کنکور تخته کردم! از دوستان اینترنتی ای که نداشتم ، خداحافظی کردم و بستم وبلاگو! پستی که هیچ وقت نظری در اون گذاشته نشد! بعد از اون تک و توک توی وبلاگم ، یه مطالبی میذاشتم! ... به درد بخور یا نخور! چه فرقی میکرد؟ وقتی کسی نمیخوندشون! تا اینکه سال پیش .... گزینه ی دو باعث آشنایی من با چند کنکوری شد! از این بابت از گزینه ی دو ممنونم! قبلن هم دوستانی داشتم که به وبلاگم سر بزنن! اما زیاد نمیومدن! اما گزینه ی دو پای کسایی رو به وبلاگم باز کرد که پا قدمشون خوب بود! وارد که شدن ، با دوستیشون ، به وبلاگم رونق دادن! 3 کسی که جزو اولین ها بودن ، اینا بودن! F.M ، الف. دال و آقا امیر جوادیان! بعد از اون از هر کدوم چیزهایی یاد گرفتم! مخصوصا از آقا امیر! که خیلی کمک کرد! خیلی چیزا به من یاد داد! گرچه شاید خودش انکار کنه! اما اولین چیزی که ازش یاد گرفتم این بود! اگه میخوای وبلاگت خونده بشه ، باید انتظار داشته باشی ، اول دوستات اون رو بخونن! دوستانی که خودت باید سعی کنی باهاشون دوست بشی! بله! یاد گرفتم که با وبلاگ نویسا دوست بشم! اصلی که خیلی راحت بود و من هیچی ازش نمیدونستم! دومین چیزی که یاد گرفتم از یه دوست دیگه بود! از یه بنده ی خدا! وبلاگ خیلی خوبی داشت! مهمترین چیزی که باعث میشد وبلاگش جالب به نظر بیاد ، این بود که مطلب ، پشت سر مطلب میذاشت! و تنوع در مطالب داشت! من اینو از وبلاگش فهمیدم! از وبلاگ الف.دال سادگی رو یاد گرفتم! و .... نتیجه ی همه ی اینها شد این! وبلاگ من!

اینجا گذرگاهه! هر اومدنی ، یه رفتنی داره! هر رفتنی میتونه برگشتی داشته باشه! من تمام سعی خودم رو میکنم که به این گذرگاه برگردم! اما تو چی؟ رفتی! بر میگردی؟

من دوباره میام! اما چه موقع؟ معلوم نیست! شاید یه سال دیگه! شاید 4 سال دیگه! شاید 10 سال دیگه! اما میام! دوستان خیلی خوبی پیدا کردم! آدم هایی که انسان بودن! شایدم انسان هایی که آدم بودن! کسایی که میتونستن ذهن منو مشغول کنن! میتونستن منو ببرن تو دنیای خودشون! دنیاهای جدید رو به من نشون بدن! نشون دادن! دیدم! دیدم کسایی رو که همیشه سر زنده بودن! مثل بهناز خانم که ته متناش مینوشت شاد باشین! دیدم کسایی رو که مرده بودن! مثل یه دیوانه! که میگفت همه دنیا ضد منه! میگفت یه زمانی همه چی بودم! اما حالا هیچی نیستم! یه زمانی عاشق بودم! حالا که عشقمو از دست دادم..... ! دیدم! دیدم و حس کردم! عصبانیت رو در دنیای مجازی لمس کردم! مهربونی رو! لمس کردم! همه رو! دیدم و حالا دیدم نسبت به اون چیزی که بود خیلی عوض شده! قبلن فکر میکردم که دوستی های اینترنتی همش ریاست! اما اینجور نبود! توش مهر و محبت موج میزد! همه فقط واسه انسان دوستی بودن! نه کسب مال و منصب و ....! و نه که همش هم پاک باشه! اما.... میرم!

و یک روز دوباره بر میگردم!

***

یک روز ، دوباره خانه خواهم رفت!

در خواهم زد ، چو مرد بیگانه

خواهی پرسید : - کیست پشت در؟

خواهم پرسید : - کیست در خانه؟

آری ، یک روز ، خانه خواهم رفت

در خواهم زد چو مرد دیوانه

دیوانه تری به خشم خواهد گفت:

- او دیگر نیست توی این خانه!

یک روز ، دوباره ، خانه خواهم رفت.....

اما ، اما ، کجاست آن خانه؟

نه مادر ، نه پدر ، نه در....

آیا همه چیز بود افسانه؟

(گلچین گیلانی)

***

شاید دیگه با خیلیاتون نتونم حرف بنویسم! باید دنیای واقعی رو تجربه کنم! متاسفم! و خوشحال از اینکه میدونم شما همچنان سرزنده ادامه میدین! و..... موفق باشین!

پ ن 1: همه دوستانی که منو لینک کردن! من لینک اونا رو از وبلاگم بر نمیدارم! اما اونها اگه اینکارو بکنن ، مشکلی نمیبینم! به هر حال اینجا دیگه باید خاک بخوره!

پ ن 2: اگه دوباره به وبلاگم اومدین، اگه خواستین حوصله تون سر نره ، به آرشیوم برین! پر از مطالبیه که هم جالبه و هم خونده نشده! فقط توی همین 4 ، 5 ، 6 ، 7 ، 8 ماه اخیر رو نگاه کنین! قبلش فقط رمز بازیه!

پ ن 3: حمل بر این نباشه که چون کم آوردم ، دیگه نمینویسم! من همین الان هم چند مطلب آماده دارم! منتها وقت این رو نداشتم که بذارم! باور کنین خیلی سرم شلوغ بوده! پست نذاشتنم از این به بعد هم واسه اینه که دوره ای جدید از زندگیم شروع شده و باید به اون بپردازم! ببخشین!

مسیر

برام دعا کنین!

خداحافظ!

  
نویسنده : سروش ن ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱
تگ ها : متن ، خاطره ، من ، خداحافظی


به سلامتی....

سلام!



به سلامتی درخت!

نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش.



به سلامتی دیوار!

نه به خاطرِ بلندیش، واسه این ‌که هیچ ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.



به سلامتی دریا!

نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌ رنگیش.




به سلامتی سایه!

که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.




به سلامتی پرچم ایران!

که سه ‌رنگه، تخم ‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌ رنگه.



به سلامتی نهنگ!

که گنده‌لات دریاست.



به سلامتی زنجیر!

نه به خاطر این‌که درازه ، به خاطر این ‌که به هم پیوستس.


به سلامتی خیار!

نه به خاطر «خ» ش، فقط به خاطر «یار» ش.



به سلامتی شلغم!

نه به خاطر (شل) ش، به خاطر(غم) ش.



به سلامتی کرم خاکی!

نه به خاطر کرم‌ بودنش، به خاطر خاکی ‌بودنش



به سلامتی پل عابر پیاده!

که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا !



به سلامتی برف!

که هم روش سفیده ، هم توش.



به سلامتی رودخونه!

که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.



به سلامتی گاو!

که نمی‌گه من، می‌گه ما.



به سلامتی دریا!

که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.



به سلامتی سنگ بزرگ دریا!

که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.



به سلامتی بیل!

که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.



به سلامتی دریا!

که قربونیاشو پس می‌آره.



به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!

که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه.



به سلامتی عقرب!

که به خواری تن نمی‌ده.

(عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)



به سلامتی سرنوشت!

که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت.



به سلامتی سیم خاردار!

که پشت و رو نداره.



به سلامتی نهنگ قاتل!

که وقتی جفتش می میره دیگه جفت یابی نمی کنه



به سلامتی ماشین

که بدون بنزینش حرکت نمی کنه

 

سلامتی

 

 

 

دارم فکر میکنم که:

سلامتی چقدر زیباست!



به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.

 

 

 

 

** سلامت باشین **

  
نویسنده : سروش ن ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸
تگ ها : متن ، سلامتی


میان ماه من تا ماه گردون_*_تفاوت از زمین تا آسمان است!

سلام!

قم

برج میلاد

اگه حال ندارین و یا وقت ندارین ، فقط به خوندن متن سبز میتونین اکتفا کنین!

داستان سفر یک روزه ام!

مسافرین: من و پدرم!

ساعت شروع سفر: 3.5 صبح!

مقصد: قم!

هدف: ثبت نام در دانشگاه!

خب؟: اگه یه لحظه بذاری ، باقیشو هم برات میگم!

راه افتادیم به قم! بدون صبحونه! 650 کیلومتر فاصله بود! ما هم که کللن واسه هیچ کاری وقت نداریم ، مجبور بودیم که کله ی سحر راه بیفتیم! پدرم که کللن حال میکنه صبحونه رو بیرون از خونه بزنه! اونم چی؟ درسته! یا کله پاچه ، یا .... حلیم! به من هم گفت کدوم یکیشون ؟ منم که از کله پاچه جز به مغز و آبشو گوشتای خالصش دست نمیزنم، گفتم اگه کله پاچه باشه ، هیچی به من نمیرسه! پس: حلیم! (باز با شکر میشه خوردش! ولی زبون و چشم و چال گوسفند رو مگه من میتونم بخورم؟ عمری!) توی رشت جلوی یکی از این حلیم فروشی ها وایسادیم، چی شد؟ گفت ساعت 6! ساعت 4.5 حلیم نمیدیم! ما هم راه افتادیم و رفتیم و از قضای بد دیگه هیچ اغذیه فروشی ای تا قم مشاهده نکردیم! آخه ما قزوین رو دور زدیم تا سریعتر برسیم به قم و کرج هم همینطور! پس مجبور بودیم به 2 تا پیراشکی و یه لیوان چایی قناعت کنیم! البته با پذیراییه با صفایی که اون دکه ایه کرد (kord) کرد(kard) این صبحونه بیشتر به ما چسبید! (نمی دونم توی چهره ی شمالیا نوشته من شمالیم؟ آخه اون دکه ای هم فورا پرسید: شمالی هستین؟.... چی بگم؟) راه افتادیم و رسیدیم به قم! دانشگاه من (صنعتی قم!) توی جنوب شهر و قسمت صنعتی شهر قرار گرفته! کنار هلال احمر! وقتی وارد شدیم ، نتونستیم طاقت بیاریم و با پدرم رفتیم یه دور اصولی دانشگاه رو زدیم! میپرسی خسته نشدیم؟ نه عزیز من! دانشگاه ما کللن ، روی هم رفته ، در کنار هم ، اگه همه چیزشو حساب کنی و ..... 4 تا زمین فوتبال مساحت بیشتر نداره! در برابر دانشگاه گیلان مثل زمین گل کوچیک میمونه به 10 تا زمین فوتبال! 4 تا دانشکده ی فنی داره! برق ، مکانیک ، عمران ، کامپیوتر و صنایع! آها.... درسته ، همون 5 تا! 5 تا دانشکده! هیچی دیگه ، نوبت به ثبت نام من رسید و 2 ساعت تموم ، هی اینور رفتم ، هی اونور رفتم! پدرم باید بیرون منتظر میموند! نمیذاشتن اولیا و همراه ، بیان داخل! چه کنیم دیگه! بعد از 2 ساعت تموم ، مسائل خوابگاه رو هم حل کردیم و ژتون ها رو گرفتیم و رفتیم به سمت حرم! با اینکه رفتیم به سمت حرم ، اما اول افتادیم به یاد شکم! آخه ضرب المثلی هست که میگه: اول وجود! بعدن سجود! ما هم رفتیم یه دلی از عزا در آوردیم! بعد رفتیم حرم! چه حالی داد! کللی فاز گرفتم! همون اول که خواستیم دعا و سلام بر حضرت معصومه رو بدیم ، یه جنازه گذاشتن جلومون ، گفتن بسم الله ! نماز میت! منم که هیچی بلد نیستم! ولی عجب مردم باحالی داشت اونجا! فورا سه تا صف تشکیل شد و از نماز میت خوندن راحت شدیم! اخه نماز میت جوری نیست که نشه ترکش کرد! همونجوری که بدون مقدمه شروع میشه ، همونجوری هم بدون مقدمه میشه تمومش کرد! من و پدرم هم زیر زیرکی گازشو گرفتیم رفتیم دم در حرم اصلی! (تا به حال تو صحن بودیم!) ولی گریه های اون آخوند که داشت نمازو میخوند رو فراموش نمیکنم! اونی که شده بود امام جماعت نماز میت! سر نماز همینطوری یه بند داشت ... خب.... رسیده بودیم دم در حرم اصلی که همونجا نماز ظهر رو خوندیم! تنها چیز جالبی که اونجا دیدم ، فردی بود که سر بر سجده گذاشته بود! حرف میزد و گریه میکرد! با صدای بلند! (مردم چقدر معتقد بودن و ما خبر نداشتیم!) حالا این هیچ! رفتم تو حرم! چی میبینم؟ یکی سرشو تکیه داده به دیوار ، مستانه داره قرآن میخونه ، یکی گرفته میله ها ی حرم رو ، ول کنه ماجرا هم نیست! یکی .... اونجا بود که گفتم خاک بر سر من! خاک بر سر من که اینقدر دم از ایمان و اعتقاد و اسلام میزنم... ولی اینجا که میرسم میبینم هیچ حس خاصی ندارم! میبینم هیچ اشکی از چشمام سرازیر نمیشه! میبینم هیچ چیزی رو نمیتونم درک کنم! منی که این همه دم از عشق و عرفان میزدم ، اونجا کم آوردم! اساسی کم آوردم! به خودم لعنت فرستادم که ... آخه من چه جور آدمیم؟ یادمه روز وفات خاله م هم ، همه گریه میکردن ، من مثل عزرائیل وایساده بودم کنار قبرش و فقط به 2 چیز نگاه میکردم! 1 - قبری که خاله م رو جلوی چشمم گذاشتن توش و 2- مردم (اعم از دوست و فامیل و آشنا!) که داشتن گریه میکردن! و من .... بعضی وقتا حس میکنم مثل یه سنگ خالی از احساسم! بعضی وقتا هم حس میکنم هیچ کسی به اندازه ی من حساس نیست! اقرار میکنم هنوز خودم رو نشناختم! فتبارک الله احسن الخالقین! من دیگه چه موجودیم؟ بیخیال! بگذریم! تنها جمله ای که بارها توی دلم پیش حرم گفتم این بود! (من برای هیچ درد دنیوی ، نه گریه میکنم و نه از معصومین درخواستی میکنم! فقط میخوام منو هدایت کنین! همین!) بارها و بارها! ولی چه فایده؟ وقتی من حتی نمیتونم یه لحظه خودم رو ..... داشتم میگفتم! بعد راه افتادیم به سمت خونه! اما حالا من مگه میذارم به همین راحتی بریم خونه! باید میرفتیم تهران! پدرم باید دانشگاه تهران رو به من نشون میداد! رفتیم و وارد تهران شدیم! جاتون خالی! از شهر سوهان های داغ ، رسیدیم به شهر ..... به قول پدرم کشور تهران! برای خودش کشوری بود! همه ی شهرای ایران رو بذار یه طرف! شهر تهران رو بذار یه طرف! وارد شهر که بشی ، متوجه میشی که آقا! بافت تهران با تمام شهرای ایران متفاوته! برای تک تک خیابونها و کوچه هاش مهندسی کردن! با اینکه تهران شهری تقریبا کویریه ، اما ازش یه گلستان ساخته بودن! من نمیخوام از امکانات این شهر بگم! چون واقعا وقت نمیشه! از طبیعتش میگم! از آب و هواش میگم! درسته میگن کوهها از دور دیده نمیشن! قبول! اما مگه این آلودگی توی شش مردم میره؟ اون آلودگی تو ارتفاع 100 متری از سطح زمینه! روی سطح زمین ، شما یه هوای کاملا خنک و بهاری رو تجربه میکنین! من تهران ندیده نیستم! قبلن هم اومدم! اما به هیچ وجه نمیتونم از تهران نگم! تهران قشنگ ، تهران تمیز ، تهرانی که همه چیزش عالیه! آب و هواش! (از گیلان ما آب و هواش بهتره! چون شرجی نیست!) ، تهرانی که خون کل استانا رو به خاطر مرفح کردنش کردن تو شیشه! بله! تهرانی که از همه ی استانا پول میاد میره توش سرمایه گذاری میشه! تهرانی که توش بهترین امکانات فراهم (باید) بشه! تهرانی که به قول پدرم ، هر محله ش باید یه پارک داشته باشه! اون وقت شهر ما ، رضوانشهر ، یه پارک درست و حسابی نداره! تهرانی که ..... حق ما رو دادن بهش! بیخیال! ولش! حالم به هم خورد! از تهران! که باور کنین اگه همون بودجه رو که واسه تهران میدن ، بدن به گیلان ، ده برابر بهتر از تهران میشه! ولش! حالمو به هم زد! رسیدیم به دانشگاه تهران! ............. عجب عظمتی! عجب وقاری! دانشگاه بود یا کاخ؟ نمیدونم! شاید دانشگاه ما دانشگاه نبوده! ولی این که .... پدرم میگفت: خب دانشگاه تهران ، الان هفتاد هشتاد ساله که تاسیس شده! اما دانشگاه شما تازه سه سالشه! نباید مقایسه بکنی! ولی مگه من میتونستم؟ داستان سفر رو همینجا تموم میکنم! فقط میخوام بگم ، حسرتی که خوردم در اون لحظه ، چیزی نیست که بشه بیانش کرد! حسرتی که میگفت : سروش! تو 3 سال بکوب درس خوندی ؛ از شاگرد 40 بودن تو مدرسه ، خودت رو کردی شاگرد اول! اواخر از بین 100 هزار نفر شدی 5000 کشور ، شدی 198 منطقه! دیگه 13939(چهارده هزار خودمون!) شدنت سر کنکور چی بود؟ 1400 شدنت تو منطقه چی بود؟ آخه کی اینقدر سقوط کرده که تو سقوط کردی؟ چرا؟ چرا دانشگاهها ی تهران رو به همین راحتی از دست دادی؟ ( منو میگی دارم توی دانشگاه تهران رو نگاه میکنم از تو ماشین! داریم رد میشیم ، به صورت اسلوموشن(تصویر آهسته!)! تو دلم دارم حسرت میخورم! میگم:) چرا اینو دادی به دانشگاه قم؟ وقتی عظمت و بزرگی دانشگاه تهران رو دیدم ، فهمیدم که من خیلی چیزا رو از دست دادم! خیلی چیزا! سقوط من سر کنکور ، بگم حالا خوب بود  اگه میبود ، 300 تا! 400 تا! دیگه نه 1200 تا تو منطقه! نه 9 هزار تا تغییر تو رتبه ی کشوری! آخه چرا؟ خیلی از دوستان من سر کنکور صعود کردن! من چرا اینجوری شدم؟ یادمه چند روز پیش به یکی از دوستانم رسیدم که کنار شخصی وایساده بود! رفتم جلو سلام کردم ، جواب داد و گفت : اینو میشناسی؟ گفتم چطور؟ گفت: عاکف م که تنها رتیه ی زیر 500 منطقه رو تو رضوانشهر آورده اینه ها!(رتبه ش شده بود 137 منطقه. گرچه اونم تو رضوانشهر درس نمیخوند! توی نمونه دولتی فومن درس میخوند!) با اونم احوال پرسی کردم و پرسیدم چی قبول شدی؟ گفت: برق خواجه نصیر! تو دلم گفتم: من اینو میخواستم!

نه! من ناراحت نیستم! وقتی از تهران خارج میشدیم ، به خودم اینو میگفتم!

من به این شهر بر میگردم!

من به دانشگاه تهران وارد میشم!

من توی دانشگاه قم ، لقب نخبه رو به دست میارم! با تمام وجود!

من میرم اونجایی که باید برم!

من چیزی کم ندارم!

میخوام.... پس میتونم! شعار نمیدم! 4 سال دیگه ، همینجا مینویسم که تونستم یا نه!

فعلن باید اینو درک بکنم که.....

قم ...... شهر 22 سالگی منه!

راستی..... قم اونجوری ها هم که میگن مذهبی نیست!

پ ن: دوستان گرامی!‌ توجه داشته باشین که من نگفتم قم بده! قم از همه لحاظ عالیه! خیلی خوبه و من بایدم ازش راضی باشم!‌ به هیچ عنوان نتیجه ی بدی نگرفتم!‌ خیلی هم خوشحالم! بعضی ها فکر میکنن که من ناراحتم از این دانشگاه! نه! من مهندسی برق قبول شدم! همون چیزی که میخواستم! دانشگاهم تا تهران فقط 2 ساعت راه داره! خوابگاه دارم! از خونه م زیاد دور نیستم! دانشگاهم ضعیف نیست! من راضیم! بعضی از دوستان فکر میکنن که من گند زدم! نه بابا!‌ من بهترین رشته رو در یه دانشگاه خوب قبول شدم! میخواستم بهترین دانشگاه باشه که نشد! همین! من گند نزدم! بیخودی حرف تو دهنم نذارین!

  
نویسنده : سروش ن ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٦
تگ ها : متن ، خاطره ، کنکور ، قم


نابغه بودند؟ واقعا؟

سلام!

نابغه هایی که کودن شمرده میشدند

آلبرت انیشتین

1- آلبرت انیشتن در کودکی دچار بیماری دیسلسیک بود.یعنی معنی و مفهوم کلمات و عبارات را درست تشخیص نمی داد. معلم آلبرت انیشتن او را عقب مانده ذهنی، غیر اجتماعی و همیشه غرق در رویاهای احمقانه توصیف می کرد، ضمنا وی دوبار در امتحانات کنکور دانشگاه پلی تکنیک زوریخ مردود شد!!

2- توماس ادیسون که معلمانش از آموزش او در مدرسه عاجز مانده بودند در تمام طول تحصیل کم ترین نمره ها را از درس فیزیک می گرفت ولی همین شخص بعدها موفق شد بیش از هزار وصد وپنجاه اختراع  به جامعه بشریت عرضه کند که بیشتر آنها در زمینه علم فیزیک بوده است!!

3- بتهوون ؛ معلم او می گفت در طول زندگیش "اوچیزی یاد نخواهد گرفت"

4- پیکاسو ، یکی از معروفترین نقاشان جهان بدون کمک و حضور پدرش که در زمان امتحانات کنارش می نشست نمی توانست در درس هایش نمره قبولی کسب کند!!

5- هیلتون که مالک بیش از 300هتل در سرتاسر دنیاست در دوران کودکی برای گذران زندگی مجبور بود کف سالن‌ها و هتل ها را طی بکشد!!

6- جیمز وات که مخترع ماشین بخار بود فردی کودن توصیفش می کردند!!

7- امیل زولا نویسنده بزرگ فرانسوی دانش آموزی تنبل بود که در مدرسه از درس ادبیات معمولا نمره صفر می گرفت!

8- ناپلئون بنا پارت مدرسه خود را با رتبه 42به عنوان یک دانش آموز غیر ممتاز ترک کرد!!

9- لویی پاستور در مدرسه یک محصل متوسط بود ودر دوره لیسانس در درس شیمی بین 22 نفر رتبه 22 را کسب کرد!

دیگه دیگه! من که اینو خوندم به خودم کلی امیدوار شدم! شما جواب بدین! چرا ما نباید تلاش بکنیم که به اونجاها برسیم؟ سنگ مفت ، گنجشک مفت! امتحان میکنیم!؟! نظرتون چیه؟

پ ن : قرار بود یه پست دیگه اینجا بذارم! یه جور معما! ولی حیف! نمیدونم کدوم گوری گذاشتمش؟ من چقدر گیجم!!!!!!!!!! شما ببخشین! آخرین بار که یه نفر آدرسشو میداد ، توی سطل آشغال به صورت پاره پاره شده بود! امیدوارم این طور نبوده باشه! من میگردم دنبالش! نه تو سطل آشغالا! نه! فکر کنم اون رفیقم منظورش چیز دیگه ای بوده! به هر حال امیدوارم پیداش کنم! پست جالبی در میاد! فعلا اینو ازم قبول کنین! اینم البته چیز بدی نیستا! منتها میخواستم اول اونو بذارم! حیف شد! راستی! من فردا و پس فردا نیستم به احتمال زیاد! واسه ثبت نام میرم! هم فاله هم تماشا! از تمامی دوستان اینترنتی خواهش میشود از من دل گیر نشوند! به جان خودم که گرچه ارزش زیادی هم نداره ، خودمم ناراحتم ، ولی چه کنم؟ مجبورم! ناراحت و مجبور! پس ببخشید(در کل!)!

و اینکه : خبری که قراره بیاد ، به زودی میاد! به زودی!

  
نویسنده : سروش ن ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٤
تگ ها : متن ، داستان ، تاریخ


دو مطلب در یکی! (یادش بخیر!) و (معرفی سایت!)

سلام!

اینبار دو مطلب رو یکجا بیان کردم! اولی یه چیز خاطره انگیز و دومی.... معرفی سایت!

*********************************************************

گرچه من سعی دارم که توی وبلاگ راجع به خودم چیزی ننویسم ، اما انصافا دوست دارم از این دوره ها برای خودم یه یادگاری به جا بذارم! آخه دوست دارم این وبلاگو تا آخر عمر نگه دارم! حالا نشد ،‌ اشکالی نداره! ولی من سعی خودم رو میکنم! این بار هم یه یادگاری دیگه از خودمه! اگه گفتین چی؟ اولین برگه ی امتحانی که نگه داشتم! یعنی اولین برگه ی امتحانی که به دستم رسید! من همه ی برگه های امتحانی کل سالهای تحصیلیم رو نگه داشتم! این اولیشه! برگه ی امتحان ریاضی ثلث سوم سال اول دبستان! چون تصاویر بزرگن لینکشونو میذارم! روشون کلیک کنین! توی یه صفحه ی جداگونه باز میشن!

روی ورقه!

پشت ورقه!

********************************************************

سعدی

و حالا معرفی سایت!

از نظر من که سایت خوب و به درد بخوریه!

خب..... تا به حال شده بخواین راجع به شاعرا و ادیبان ایران چیزی رو جستجو کنین و حالا اگه شد بخواین یه دو بیت شعر هم ازش بخونین؟ شده؟ اگه شده و چیزی پیدا نکردین که حالا یه سری به آدرس زیر بزنین! اگه نه که بازم بد نیست سایت زیر رو ببینین! شاید علاقه مند بشین! و اگه شده و پیدا کردین که معرفی بکنین ما هم بشناسیم!

اضافه کنم که این سایت امکانات جالب دیگه ای هم داره! برای مثال در بخش بیت تصادفی ، یه بیت جالب به شما ارائه داده میشه! و همچنین کد نمایش بیت های تصادفی هم توی این سایت گذاشته شده که چون قالب قشنگی هم داره ، شاید بد نباشه شما هم تو وبلاگتون یه بار امتحانش کنین! همینطور اطلاع بدم که این سایت دارای یه نرم افزار هم هست که شامل تمامی ابیات سایته! خب.....

سایت جالبیه! یه نگاهی بندازین!

گنجور!

  
نویسنده : سروش ن ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢


نامه ای از یک پسر به پدرش!

سلام!

پیش نویس: ببخشیدا! ولی توی پست قبلی اینو باید میگفتم! عیدتون مبارک!

پیش نویس 2 : نیستین ببینین که چه جوری اینجا داره بارون میاد! به قول من و خونوادم :

آسمون دلش پر بود!

همین که ماه رمضون تموم شد ، بارون شروع شد و هنوز تموم نکرده! به همین قشنگی! الان هم من مثل موش آب کشیده دارم این متن رو براتون مینویسم!

پیش نویس 3 : ببخشین! ولی باید دوباره متذکر بشم که باز هم نمی تونم زود به زود به وبلاگ سر بزنم! سر میزنما! منتها با موبایل که نمیشه جواب نظرات رو داد! پست فرستاد! نمیشه که!

پیش نویس 4 : خبر آمد..... خبر آمد خبری در راه است! چیه؟ بعدن میگم! به زودی!

و حالا...... اصل مطلب!

*************************************************

بخونید ، من که خوندم خیلی خوشم اومد! واقعا که پسره راست میگه!

منبع : kda.persianblog.ir

نامه ای از یک پسر به پدرش!

اینم یه جورشه دیگه!

  
نویسنده : سروش ن ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٠


زندگی گارسیا مارکز در 15 جمله! (یک نوع دید نسبت به زندگی!)

سلام!

گارسیا مارکز

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله!


در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می‌ دانند ، و گاهی اوقات پدران هم .

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده‌ ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود .

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می‌ کند .

در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می‌ سازد .

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می‌ دهیم ، دوست داشته باشیم .

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی ، چیزهایی است که برای انسان اتفاق می‌ افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می‌ دهند .

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است .

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می‌ توان ایثار کرد ، اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید .

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد ، بخورد .

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت‌ های خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت‌ های بد است .

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می‌ کند نارس است ، به رشد وکمال خود ادامه می‌ دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می‌ شود .

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .

در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست!

  
نویسنده : سروش ن ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸